X
تبلیغات
رایتل

افکار شکارچیانی ماهرند

پنج‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:48 ق.ظ

ساعت 5 صبحه ،

بیخوابی ،

فکر های لعنتی ، 

مث دیوونه ها دنبال یه آهنگ که آرومت کنه 

هوا سرده حسش نیست برم بیرون سیگار بکشم

هوای سرد ، پاییز ، از نظر ادبی فصل غمناکیه ، مث خوره افتاده تو جونم که پاییزه و اندوه دوری یه غریبه ، حتی صورتشم یادم نمیاد دیگه 

انقد مث دیوونه ها دنبال آروم کردنت میری که حتی بعضی وقتا یادت میره از چی ،

یادت میره که دیگه خسته شدی و بریدی از دویدن 

می ترسم لپ تاپو خاموش کنم و برم تو رخت خواب ، به خاطر فکرای لعنتی که هر لحظه ممکنه بیان 

می ترسم آهنگ شاد گوش بدم  ممکنه یاد خاطرات بیفتم ، یا روز هایی که هیچوقت نخواهم دید 

جالب میشه وقتی میدونی فکرت چیزی نیست که در اختیارت باشه ، فقط میاد سراغت ، شکارت می کنه دست و پات قفل میشه 

تصور کن برنامه ریختی برای فردات ولی یادت رفته که افکار لعنتی کمین کردن ، وقتی اومد سراغت لبخندت سرد میشه ، خودت سرد میشی و باید بری و کارای روز مرتو بکنی:سیگار ، آهنگ ، بی خوابی ... هیچ برنامه روزانه جدیدی هم در کار نیست 



الان ساعت 5:42 دقیقست باورم نمیشه 42 دقیقه نشستم و به مانیتور خیره شدم و تمام چیزایی که نوشتم همینه ،

به اندازه یه کتاب تو ذهنم چیزی میگذره 



میترسم برم بیرون ، افکار شکارم میکنند 






del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo